كثرت گرايي ديني (بخش سوم)
اگر از فرصت طلبي هاي حاكماني كه براي كسب ثروت دين را بهانه غارت مي كردند درگذريم به طور كلي در نظام حقوقي اسلام و آموزش هاي آن به دلايلي كه ذكر شد زمينه مساعدي براي رشد آسان گيري و مدارا با ساير اديان وجود دارد
"تحمل" يك مفهوم حقوقي است كه با ضمانت قانون در جامعه اجرا مي شود. در حالي كه "تساهل و تسامح" بيشتر يك مفهوم اخلاقي است و ضامن اصلي پياده شدن در جامعه نيز اخلاقيات و وجدان و احساسات افراد است
به نظر مي رسد اين افراط گرايي ديني و خشونت هاي حاصل از آن عمري طولاني نخواهد داشت و وزش اين بادهاي مسموم فروكش خواهد كرد، زيرا ارزش هايي كه مدرنيته در اين جوامع ايجاد كرده ريشه دارتر از آن است كه با اين بادهاي مسموم ريشه كن شوند
دكتر محمد برقعي
تساهل و تسامح
تساهل: آسان گرفتن و سهل گرفتن بر يكديگر و آسان گفتن
تسامح: به نرمي رفتار كردن، مدارا كردن
فرهنگ معين
اسلام از همان آغاز پيدايش ناگزير به همزيستي با ساير اديان بود. مسيحيتي كه چون او تماميتخواه بود قرن ها پيش از آن به وجود آمده بود و در همان زادگاه او پيرواني داشت. يهوديت نيز همچنين. به علاوه اسلام در كنار آن دو خود را از تبار اديان ابراهيمي مي دانست و لذا حقانيت آنان را انكار نمي توانست. دين زرتشتي نيز كه مفاهيمي فراقومي داشت، اما انحصارطلب نبود، همسايه او بود و از همان آغاز يكي از نزديك ترين ياران پيامبر سلمان فارسي، پرورده آن مكتب بود.
همين ضرورت ها انديشه تساهل و تسامح را در آموزش هاي اسلام وارد كرد كه هميشه همسايگي و همزيستي چنين مي كند. از جمله در مورد مسيحيان كشورهاي غربي يا اروپا به دليل انزواي جغرافيايي شان ديديم كه تنگ نظري و مخالفت با هر غيرمسيحي بسيار قوي بود و هر غيرمسيحي را كافر مي دانستند و هر جا كه فرصت مي يافتند قتل عام مي كردند چه در جنگ هاي صليبي و چه پس از باز پس گرفتن اسپانيا از مسلمانان. در حالي كه مسيحيان روم شرقي كه هزار سال در استانبول بودند و مسلمانان آنان را، نه ساكنان رم و كليساي كاتوليك را، به نام رومي مي شناسند رابطه اي مثل دو همسايه با مسلمانان داشتند جنگ بر سر قدرت و در عين حال آشتي و احترام متقابل پس از آن.
براي درك اهميت نقش همجواري در روابط ميان اديان توجه شود كه تقريبا تمام قتل عام هاي جنگ هاي صليبي به دست مسيحيان از اروپا به نجات اورشليم آمده اتفاق افتاد والا رابطه مسيحيان و مسلمانان همسايه هرگز چنين خونبار نشد. اگر مسيحيان اروپايي هر جا مسجدي بود و ديری ويرانه كردند مسجد بزرگ دمشق كه در حكومت وليدبن عبدالملك (متوفي 715 ميلادي) بر روي ساختمان كليسايي ساخته شد كه خود مسيحيان بيزانسي بر روي معبد رومي ها ساخته بودند و موزاييك سازي كم نظير آن به دست هنرمندان مسيحي از روم شرقي آمده و ساخته شد.
زماني كه حاكم مسلمان کوردوبو در اسپانيا بر آن شد كه در رقابت با حاكمان مسلمان دمشق مسجد و قصری با شكوه بسازد و از امپراتوري مسيحي بيزانس خواست كه هنرمندان موزاييك كار خود را براي او بفرستد و وي نه تنها اجازه داد كه حدود سی هزار نفر از هنرمندان و كارگران موزاييك كار به آنجا بروند، بلكه هفده تن موزاييك هم براي حاكم مسلمان اسپانيا فرستاد. مسجد اياصوفيه در استانبول نمونه بارز ديگري از احترام مسلمانان براي مكانهاي مقدس مسيحيان است. بگذريم از مسجد الاقصي در اورشليم كه هر سه دين ابراهيمي آنجا را از خود مي دانند و مكان مقدس هر سه دين است. و بالاخره در هيچ مسجد و كليسا و کنشتی در اين بخش از جهان اديان ديگر به مسخره گرفته نشده اند در حالي كه در پاره اي از كليساهاي اروپايي در قرون وسطا مسلمانان و مقدساتشان را به صورت خوك و ساير اشكال مسخره آميز مي ساختند و بر ديوار كليساها نصب مي كردند.
در حقيقت وقتي امروزه مسلمانان از كينه ورزي جهان مسيحيت در مقابل تساهل و تسامح جهان اسلام سخن مي گويند و از كشتارهاي مسيحيان در جنگ هاي صليبي مي گويند به رفتار مسيحيان اروپا اشاره مي كنند و چون غرب تمدن غالب شده است عمل مسيحيان اروپا، منزوي از جهان و بي رابطه با ساير اديان به نام همه مسيحيان خوانده مي شود و حتي همين امروزه نيز شاهد تفاوت اثرات همين همزيستي و همسايگي در مقابل انزوا هستيم. مسيحيان اوانجليست آمريكايي كه امروزه در سايه قدرت و ثروت آمريكا يكه تاز جهان شده اند همان سنت كليسايي قرون وسطا را دارند؛ بي خبر از جهان و متعصب در ديني كه فقط خود را بر حق مي داند و بس. نمونه اي از آن در عراق است كه چند ماه پس از فتح عراق توسط آمريكا و شروع هجوم مبلغان مسيحي آمريكايي به آنجا فرياد مسيحيان عراقي درآمد و نامه ها به جهان فرستادند كه ما عمري با مسلمانان در اينجا همزيستي كرده ايم و آموخته ايم كه احترام همديگر را داشته باشيم. حال بيم آن مي رود كه اين مبلغان مسيحي آمريكايي تمام اين روابط را برهم بريزند و جان و مال ما را به عنوان يك اقليت در جامعه اسلامي به خشم آمده به خطر بيندازند. يك نگاه به تلويزيون هاي ايراني لس آنجلس هم اين خصوصيت را به خوبي نشان مي دهد كه چگونه مبلغان مسيحي كه بسياريشان پس از انقلاب هم مسيحي شده اند مستقيم و غيرمستقيم از باطل بودن اسلام و لزوم سركوب اين دين ستمكار خشن سخن مي گويند.
كوتاه كلام آنكه اسلام به دليل زيست در كنار ساير اديان از همان آغاز نسبت به ساير اديان با نوعي تساهل و تسامح برخورد كرد و حتي در فقه خود جايگاهي به نام "اهل كتاب" باز كرد و آنان را در نگهداري دينشان و حتي تبعيت از قوانين آن آزاد گذاشت و حكام مسلمان هم كه معمولا كمتر از فقها تعصب ديني دارند و بيشتر از زاويه سياسي به مسايل مي نگرند تا اعتقادي، مسلما در اين زمينه بيشتر آمادگي مدارا داشته اند. و به همين سبب هم يهوديان اسپانيا از بيم قتل عامشان به دست مسيحيان فاتح در قرن پانزدهم به دولت عثماني پناه بردند.
و يا كسروي در كتاب "تاريخ مشروطيت" دو مورد را ذكر می كند كه حاكم تهران و كرمان آخوند محل را كه به آزار يهوديان و زرتشتيان اقدام كرده بود فلك مي كند و ارباب كيخسرو در خاطراتش هم مي گويد كه حاكم يزد شيخي را كه به زرتشتي ها توهين كرده بود فلك كرد و يا حتي پس از انقلاب در مجلس اسلامي زرتشتي ها، مسيحي ها و يهودي ها نماينده دارند.
البته اين بدان معني نيست كه اولا دين اسلام ديني انحصارگرا و مهاجم نبوده و حاكماني از آن به نام توسعه اسلام لشكركشي نكرده اند و چون سلطان محمد در هند كشتار نكرده اند؛ ثانيا پاره اي از فقهاي متعصب هر غير مسلماني را كافر نخوانده اند و سرسختانه آنان را از راه خدا بيرون ندانسته اند؛ ثالثا اسلام توسط نظام هاي حقوقي خود و ايجاد تضييقات براي غير مسلمانان سعي نكرده كه غيرمسلمانان داخل قلمرو خود را به اسلام در بياورد از جمله از طريق قانون ارث كه هرگاه يكي از ورثه شخصي مسلمان مي شد ديگر ورثه او از ارث محروم مي شدند و همه ارث به فرد مسلمان شده مي رسيد.
اگر از فرصت طلبي هاي حاكماني كه براي كسب ثروت دين را بهانه غارت مي كردند درگذريم به طور كلي در نظام حقوقي اسلام و آموزش هاي آن به دلايلي كه ذكر شد زمينه مساعدي براي رشد آسان گيري و مدارا با ساير اديان وجود دارد و كساني كه به دنبال رشد و توسعه اين انديشه بوده اند در نظام اعتقاداتي اسلام توجيهات لازم را مي توانسته اند بيابند.
تعصبات و چاره جويي ها
تعصب و تنگ نظري بخشي از خصوصيت انسانها و جوامع است و چون پاي نظام هاي عقيدتي پيش مي آيد مسئله ديگرستيزي شديدتر مي شود. براي مهار اين ستيزه جويي ها هم تاكنون بشر دو راه را يافته يكي راه حقوقي كه در مسئله "تحمل" گفته شد و همانگونه كه ديديم لازمه عملكرد آن وجود مفاهيمي چون "شهروندي"، "قانون مداري"، "تساوي همه شهروندان در برابر قانون" و بالاخره "قانونگذار بودن انسان" است؛ مفاهيمي كه بشر تا قرن هجدهم به آنها دست نيافت لذا روشن انديشان و متفكران جوامع اسلامي راه ديگري را براي پذيرش مسئله "كثرت ديني" برگزيدند و آن گسترش مفهوم تساهل و تسامح در حيطه اخلاق است و تبليغ اين نظر كه "حقيقت" آنچنان وسيع و بزرگ است كه هيچ كس نمي تواند به تمامي ابعاد آن دست بيابد و انسان ها و مكاتب هر يك به بخشي از آن و از راه خاص دست مي يابند.
ديديم كه در فلسفه انحصارگرايانه اسلام شكافي به عنوان اهل كتاب وجود دارد و اينكه آنها هم راهي به حقيقت دارند هر چند راه كامل و نهايي متعلق به اسلام است، اما با گسترش قلمرو اسلام و تماس مسلمانان با نظام هاي اعتقادي آسياي دور مفهوم "اهل كتاب" پاسخگوي شرايط جديد نبود. در درون اسلام نيز فرقه هاي جديد هر روز پيدا مي شدند و جنگ هفتاد و دو ملت دغدغه خاطر اين انديشمندان مي شد. لذا فلسفه عدم امكان دسترسي به كل حقيقت و عدم اعتبار انحصاري دانستن حقيقت مورد نظر عرفا قرار گرفت؛ نظريه اي كه در آسياي دور سابقه ديرينه داشت و روي آن بسيار كار شده بود. نمونه آن داستان شناخت فيل است كه مولوي در مثنوي آورده و اصل آن در آيين جين در هند از قرنها پيش آمده است. برطبق اين داستان جمعي را به خانه اي تاريك مي برند كه فيلي در آن نگه داشته اند و از آنان مي خواهند كه آن را وصف كنند. چون نمي توانستند ببينند ناگزير از طريق لمس با دست سعي مي كردند آن را بشناسند كسي كه خرطوم فيل را لمس كرده بود آن را به ناوداني تشبيه كرد و آن كه پاي او را ،وی را چون ستوني دانست و آن كه پشت فيل را، وي را چون تخت توصيف كرد.
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن يكي دالش لقب داد اين الف
در كف هر كس اگر شمعي بدي
اختلاف از گفتشان بيرون شدي
مولانا همانگونه كه در آموزش هاي آيين چين آمده ميگويد ما در اين جهان چون كورها هستيم و ازطريق حواس خود در جستجوي حقيقت مي رويم. حقيقت نيز پديده اي است آنچنان بزرگ كه لمس همه آن ممكن نيست و لذا هر كس به نوعي آن را وصف مي كند و به همان وصف خود ايمان دارد. مگر كسي كه با اتصال به حق ديده اش گشوده شود چنان كسي ميداند كه همه اين آيين ها از يك چيز مي گويند.
جنبش كف ها ز دريا روز و شب
كف همي بيني و دريا ني عجب
از اين روي است كه وقتي جمعي از يهوديان به خاطر ارادتي كه به او پيدا كرده بودند از مولانا خواستند كه آنان را به اسلام درآورد، وي از آنها خواست كه در همان دين خود بمانند و با صداقت به آن عمل كنند. و اين در حالي است كه مي دانيم مولانا سخت پاي بند مراعات شريعت و دستورات اسلام بود و اگر اين نظر خود را كاملا برطبق دستورات شريعت اسلام نمي دانست هرگز چنين نظري را نمي داد و جمعي را از آوردن به راه راست و رستگار كردن محروم نمي كرد.
در تذكره الاوليا شيخ عطار نيز آمده است كه ابوالحسن خرقاني يكي از بزرگترين صوفيان خطه خراسان وحدت را از عارفي در سند مي آموخت و در مقابل اسلام را به آن هندو ياد مي داد و شايد اين شعر حافظ اشارتي به آن باشد كه:
ياد آن شيرين قلندر خوش كه در اقصاي سند
ذكر تسبيح ملك در حلقه زنار داشت
اگر به نظر مي رسد اين سخنان و نظريات با دين فقها و شريعت معمولي هم خواني ندارد بايد توجه داشت كه عرفا از اين گونه تغييرات در بنيان هاي آموزش ديني باز هم كرده اند. از جمله رابطه خدا و انسان را كه در قرآن بيشتر بر بيم استوار است و خداوند در آن به چنان انتزاعي رسيده كه دست انسان به او نمي رسد و رابطه مالك است و بنده و به همين سبب حتي در حق رسول اكرم هم گفته شده "عبدالله" يا بنده خدا اما عرفا اين رابطه را دگرگونه كرده و تبديل به رابطه اي عاشقانه كرده اند و خدا در نزد بعضي عرفا معشوق است و انسان عاشق و نزد برخي برعكس. البته قابل تذكر است كه عرفا با همه وجود اين تغييرات را بر مبناي برداشت خودشان از دين داشته اند و لحظه اي در اصالت اسلامي آنها ترديدي نداشته اند.
عارفان و صوفيان مي خواستند اين برداشت خود را از اسلام به ميان مردم ببرند و آن را چنان جزو فرهنگ جامعه كنند كه در زبان مردم كوچه و بازار هم بشنويم كه "عيسي به دين خود موسي به دين خود" و يا "جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه" بي آن كه به مصرع دوم شعر كه پيچيدگي معنايي بيشتري دارد چندان مراجعه داده شود كه "چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند".
اگر سهل گيري در شريعت اسلامي زمينه اي داشت و محدود به اديان ابراهيمي و گاه زرتشتي مي شد در بينش عرفا هندو و بودايي و پيروان همه اديان و نظام هاي عقيدتي ديگر را نيز در برمي گرفت و تا جايي كه هاتف اصفهاني در ترجيع بند مشهورش كه شرح سفرروحانی اش به دير و كنيسه و كنشت و بتخانه همه را گوينده "لااله الا الله" مي يابد. همان مفهوم كه مولانا به زيبايي در داستان خريد انگور آورده است.
چاركس را داد مردي يك درم
آن يكي گفت اين به انگوري دهم
آن يكي ديگر عرب بد گفت لا
من عنب خواهم نه انگور اي دغا
آن يكي تركي بدو گفت اي گزم
من نمي خواهم عنب خواهم ازم
آن يكي رومي بگفت اين قيل را
ترك كن خواهيم استافيل را
در تنازع آن نفر جنگي شدند
كه ز سر نامها غافل بدند
مشت بر هم مي زدند از ابلهي
پر بدند از جهل وز دانش تهي
تا آنكه فرد آگاهي كه زبان همه آنان را مي فهميد پيدا شد. چون وي مي دانست اينها همه يك چيز مي خواهند و از يك چيز مي گويند منتها چون زبان همديگر را نمي فهمند با هم ستيزه مي كنند مي گويد پول را به من بدهيد من مي روم و براي هر كدام يك درم از همان ميوه اي كه مي خواهيد مي خرم و چنين كرد و چهار نفر ديدند كه دعوا و مرافعه آنها بيهوده بوده است.
در اثر بودن همين زمينه هاي فكری است كه شيخ اشراق سهروردي بيشتر فلسفه خود را كه مسلما يك فلسفه اسلامي است بر آموزه هاي اديان ايراني مي گذارد و اساطير ايراني را چنان وارد فلسفه عرفاني خود مي كند كه فرقي ميان فرشتگان اسلامي و امشاسپندان زرتشتي نيست و يا مفهوم نور در آيين مانی چنان با آموزش هاي اسلامي او درهم مي تند كه فرقي ميان اين دو محسوس نمي شود.
به طور كلي عرفا به دنبال تغيير اخلاقيات و بينش هاي مردمان بودند تا اصلاح قوانين كه نه ميدان كار آنان بود و نه در جامعه اي با حكام خودسر و مردم كم دانش كارآيي چنداني داشت. آنان مي خواستند تكثرگرايي ديني را در قالب آسان گيري بر پيروان ديگر اديان در فرهنگ جامعه جا بيندازند و كاربرد تساهل و تسامح را از قالب محدود اهل كتاب به همه باورها بكشانند و اين در آن ايام ممكن نمي شد مگر از طريق اخلاقيات و نشاندن عميق اين مفاهيم در فرهنگ جامعه و بيشتر از طريق احساس و دل تا از طريق عقل و قانون.
بدين سان مناسب ترين ابزار براي اين كار شعر و ادب بود؛ وسيله اي كه با احساس سر و كار دارد تا با عقل و صدايي كه با دل گفت وگو مي كند تا با سر. اگر در تحمل فرض بر بطلان عقيده طرف مقابل است لذا بايد تحملش كرد و اين تحمل تنها در سايه قدرت قانون ممكن است، تساهل و تسامح مبتني بر وسعت ميدان حقيقت و عدم امكان در برگرفتن تمامي ابعاد حقيقت است و به همين دليل پذيرش آنكه غيرمسلمانان هم بخشي از حقيقت را مي گوييد و تنها تفاوت مسلمان با آنها در اين است كه مسلمان با همه ناتواني اش در ادراك كل حقيقت، بهترين راه را برگزيده است؛ راهي كه دستيابي به بيشترين سهمي از حقيقت را ممكن مي سازد. و اين نظر بسيار پيچيده كه نياز به جهان بيني پيشرفته اي دارد در ميان مردم با آگاهي محدود و تعصبات فراوان كه خود حاصل همان فرهنگ رشد نيافته است مورد قبول واقع نمي شود مگر آن كه با زبان دل آنها با آنان سخن گفته شود؛ زبان شيريني كه حتي فقيه را نيز چنان مجذوب كند كه براي زينت كلامش از آن استفاده كند و در مسير استفاده از آن خود نيز تلطيف شود و عطر تساهل و تسامح بر جان او هم بنشيند.
تاريخ به ما نشان داده كه عرفا و صوفيان در راه خود موفق بوده و اسلام را كم كم تا حدود بسياري تلطيف كرده اند و مسلمانان را در حد زيادي به آسان گيري و مدارا خو داده اند چنان كه اخلاق عملي مردم به مراتب از آموزش هاي شريعت و قوانين حكومتي آسان گيرتر و مداراگرتر است. تا جايي كه بهاييان كه نه از سوي حكومتهاي ايران و نه از سوي شريعتمداران هرگز به عنوان يك دين پذيرفته نشدند و بسياري از روشنفكران غيرديني هم آنان را مخلوق سياست هاي دولت های استعماري اعلام كرده اند، با همه اين سموم، آنها در جامعه و در بين مردم چندان مطرود نشدند و حتي در روستاهايي از جمله محمدآباد قره در قزوين با مردم مسلمان هم محل خود ازدواج مي كردند و همه تبليغات جمهوري اسلامي در طرد آنان از سوي مردم ناكام مانده است.
نتيجه گيري
"تحمل" و "تساهل و تسامح" دو مفهوم با تعريف متفاوت هستند؛ تفاوتي هويتي كه قابل ترجمه به يكديگر نيستند و همين خطاي ترجمه و نفهميدن اينكه اين دو مفهوم متعلق به دو نظام متفاوت بينشي و اعتقادي هستند، سردرگمي هاي بسيار به بار آورده است و تفاهم ميان فرهنگ مسيحي غرب و اسلام را مشكل تر كرده است. اگر بخواهيم تفاوت هاي اصلي اين دو مفهوم را خلاصه كنيم بايد بگوييم:
1ــ "تحمل" يك مفهوم حقوقي است كه با ضمانت قانون در جامعه اجرا مي شود. در حالي كه "تساهل و تسامح" بيشتر يك مفهوم اخلاقي است و ضامن اصلي پياده شدن در جامعه نيز اخلاقيات و وجدان و احساسات افراد است.
2ــ به دليل همين ويژگي هاي هر يك از اين دو مفهوم، در جوامع مسيحي و پس از آمدن تجدد حكومت ها بيشتر از مردم از مفهوم "كثرت گرايي ديني" حمايت مي كنند در حالي كه در جوامع اسلامي مردم بيشتر از حكومتها و نظام هاي قانوني آنها پذيراي "كثرت گرايي" در دين هستند. و به همين سبب هم جنگ هاي ديني و يا فرقه هاي ديني در اين كشورها بيشتر از سوي حكومتها و براي اهداف سياسي بوده ،چون جنگ شيعه و سني از سوي صفويان، تا نزاع ميان فرقه هاي ديني، آن چنان كه در اروپا متداول بوده است. به همين سبب است كه در سرزمين كوچك لبنان پيروان 18 فرقه ديني قرنهاست در كنار يكديگر زندگي مي كنند بي آنكه همزيستي آنان حاصل حكومت قانون باشد.
3ــ تحمل راه حلي براي اصلاح اخلاقيات و وجدانيات مردم ارائه نمي كند، لذا تعصبات چون آتش زير خاكستر باقي مي ماند و در شرايط مساعد شعله ور مي شود و اين روزها شاهد آن در غرب بويژه در آمريكا در برخورد با مسلمانان هستيم تا جايي كه بر طبق آمارگيري جديد 80 درصد مردم آمريكا اسلام را دين خشني ميدانند و سخنان پاپ و ماجراي كارتون ها نشانه هاي ديگري است از اين خشم فروخورده كه تا جنگ هاي صليبي ريشه دارد. در مقابل "تساهل و تسامح" هيچگونه ضمانت اجرايي ندارد و هر زمان كه حكومتي نخواست آن را مراعات كند يا اكثريتي در يك جو هيجاني عليه اقليت برخاستند هيچ مانعي در مقابل اين تعدي وجود ندارد.
4ــ در تحمل همه شهروندان از حقوق مساوي برخوردار مي شوند هر چند اين تساوي صوري و سطحي است و پشتوانه اخلاقيات مردمي را ندارد. در مقابل تساهل و تسامح به عنوان يك مفهوم سنتي و ماقبل مدرن پذيراي برتري ها و وجود درجات در ميان شهروندان است و لذا به عنوان يك اصل مستقل مورد قبول جوامع مدرن نيست و با دست آوردهاي بشري در اين زمان همخواني لازم را ندارد.
كلام پاياني
همان گونه كه ديديم هيچ يك از دو مفهوم "تحمل" و "تساهل و تسامح" با تمام مزايايشان قادر به پاسخگويي مشكلات جامعه امروز جهان نيستند. نه "تساهل و تسامح" پذيراي تساوي حقوق پيروان عقايد مختلف است و نه "تحمل" توان مقابله با مشكلاتي را ــ كه تكنولوژي جديد مرزهای كشورها را زير پا گذاشته است ــ دارد. ما هر روز شاهد نمونه هاي برخورد ميان پيروان اديان هستيم. سخنان پاپ و كاريكاتورهاي دانمارك و كشتار در عراق و جنگ هاي مذهبي در آفريقا و هند و رشد جماعت هاي بنيادگراي خشن در هر گوشه از جهان همه شاهداني بر اين مدعا هستند. ديگر نه كشورهاي اسلامي و تمدن هاي شرقي با تكرار افتخارات تاريخي خود در تحمل ديگر اديان پاسخگوي نياز تساوي انسانها و حمايت هاي قانوني لازم از شهروندان هستند و نه غرب تحت عنوان آزادي بيان و حمايت هاي قانوني، برتري جويي ديني و عقيدتي خود را مي تواند پنهان كند. و به نظر مي رسد كه آميخته اي از اين دو بهترين راه گشا باشند.
اگر اين فرض درست باشد بايد گفت راهي که جهان اسلام در پيش دارد تا حدودي آسان تر از جوامع غربي است، زيرا قانون را آسان تر و سريع تر در جامعه اي مي توان وضع كرد و به اجرا گذاشت تا آنكه يك مفهوم فرهنگي و اخلاقي را در جامعه اي نهادينه كرد. به سخن ديگر اگر اصلاحاتي در آموزش هاي سنتي اسلام صورت بگيرد كه به نظر مي رسد زير فشار جهان پسند شدن ارزش هاي مدرنيته نه تنها اجتناب ناپذير است و به سرعت هم در حال انجام است،بلکه بر مبناي آن اصلاحات قوانيني هم در جهت تساوي همه شهروندان در مقابل قانون وضع مي شود. آنگاه با وجود زمينه فرهنگي مساعد در اين جوامع و نفوذ مفهوم تساهل و تسامح تا عمق اخلاقيات و وجدانيات اين مردم كار اين تلفيق و درهم آميختگي چندان مشكل نخواهد بود. و از آنجا كه اين مفهوم برعكس مفهوم "تحمل" از درون دين بيرون آمده است و در فرهنگ ديني مردم آسان تر ريشه دوانيده است در مسئله "كثرت گرايي" ديني نيز ابزار كاراتري است.
در حالي كه غرب مسيحي بويژه آمريكا خودمدارانه به باورهاي ديگران به تحقير مي نگرد و پذيرش اعتقادات ديگران در فرهنگ اين جوامع ريشه عميق ندوانيده است و برتري سياسي و اقتصادي و نظامي اين جوامع نيز اين حس برتر بودن اخلاقي و دينی را تقويت هم مي كند. و به همين سبب به نظر مي رسد كه بيشتر تلاش ها سطحي و براي حفظ ظاهر و پنهان كردن حقيقت انديشه غرب مدارانه است تا تلاشي واقعي براي فهم باورهاي جوامع ديگر و يافتن راه حل واقعي با حفظ احترام متقابل بويژه در اين ايام كه آمريكا رهبريت جهاني را دارد و رهبريت اين ابرقدرت نيز به دست گروههايي است كه خود بسيار تنگ نظر و متعصب هستند و هدايت و اصلاح ديگران را وظيفه الهي خود مي دانند. هر چند كه به نظر مي رسد اين در تا زماني طولاني بر اين پاشنه نمي چرخد و اين افراط گرايي ديني و خشونت هاي حاصل از آن عمري طولاني نخواهد داشت و وزش اين بادهاي مسموم فروكش خواهد كرد، زيرا ارزش هايي كه مدرنيته در اين جوامع ايجاد كرده ريشه دارتر از آن است كه با اين بادهاي مسموم ريشه كن شوند و آفتاب هنر آسان گيري و همزيستي مسالمت آميز كه در جهان اسلامي ريشه قوي دارد از پس ابري كه نيروهاي خشن اسلامي ايجاد كرده اند بار ديگر بيرون مي آيد. تاريخ به ما نشان داده كه بشر هميشه راه درست تر را از رفتن موقت به بيغوله ها و كجراهه ها آموخته است.
اي ميل نويسنده: mmborghie@yahoo.com
