تبليغاتX
تلاش های ذهنی من - كثرت گرايي ديني (بخش دوم)

تلاش های ذهنی من

دیدگاه های من درباره مسایل اجتماعی- سیاسی و اندیشه

كثرت گرايي ديني (بخش دوم)

 

دكتر محمد برقعي

 

در بخش نخست بحث شد‌ كه كثرت گرايي ديني مشكل تنها دو دين اسلام و مسيحيت است، زيرا تنها اين دو دين هستند كه مدعي داشتن راه نجات انحصاري براي تمام بشريت در همه ادوار تاريخي هستند. همچنين اين هر دو به گناه اوليه انسان اعتقاد دارند. گناهي كه نشان غفلت و وسوسه پذيري انسان است پس هدايت الهي براي سعادت او لازم است. از اين روي نجات و راهنمايي همه انسانها را وظيفه خود مي دانند و در طول تاريخ هم به شيوه تبليغي و صلح آميز يا از طريق اعمال زور و تهاجم نظامي به دنبال اين مقصود بوده اند.

در مقابل انديشمندان و روشن انديشان اين دو دين نيز هر كدام از زاويه اي متناسب با زمان و مكان خود براي مصونيت ساير اديان و نظام هاي عقيدتي از دست اندازي متعصبان دين شان كوشش كرده اند. در جهان مسيحيت "تحمل" Tolerance مطرح شد و در جهان اسلام تساهل و تسامح. در ذيل به تعريف اين دو مفهوم، چگونگي پيدايش آنها و تفاوتشان با يكديگر و بالاخره به كاربردشان در جهان امروز مي پردازيم.

 

۱ــ تحمل۱ Tolerance

اين مفهوم در اروپا و از جانب فلاسفه و انديشمندان بخش مدني جامعه نه از سوي نهادهاي ديني مطرح شد. بخش مدني در اين جوامع هر روز قوي تر شد. بخشي كه قدرتش را از انديشه مدرنيته مي گرفت  و گسترش علم و صنعت كه در ذات خود ضد تعصب ديني است. هم چنين گسترش نظام حقوقي كه لازمه نظام سرمايه داري است، بستر مناسب رشد اين مفهوم را فراهم آورد. كليسا نيز كه در چنين محيطي عمل مي كرد و پيروان كليسا نيز چون زاده همين محيط بودند لذا تحت تاثير همان محيط مفهوم تحمل را كم كم وارد آموزش هاي ديني خود كردند.

اين مفهوم كه از سوي فلاسفه اي چون جان لاك در انگلستان مطرح شد و توماس پين آن را در آمريكا رواج داد و انقلاب فرانسه آن را فراگير كرد، اساسا يك مفهوم حقوقي است كه لازمه اش وجود كشوري با حكومت قانون است. قانوني كه قانون گذار آن انسان باشد و افراد جامعه ــ البته كساني را كه قانون صاحب حق مي شناسد ــ در برابر آن قانون مساوي باشند؛ يعني مفهوم شهروندي و حكومت قانون پيش شرط ايجاد‌ مفهوم تحمل است و همين قانون افراد را مجبور مي كند كه عقايد مخالف خود را تحمل كنند و انتخاب افراد ديگر را در گزينش راه خود، هر چند به غلط بدانند ــ تحمل كنند. از اين روي تا اين پيش شرط ها در قرن هيجدهم در جوامع غربي آماده نشد مفهوم "تحمل" هم مطرح نشد.

اين مفهوم با تمام ضعف هايش كه بعد به آن مي پردازم، در كشورهاي غربي تا حدود زيادي كارآيي داشت. زيرا جوامع اروپايي با اختلاف فرقه هاي مذهبي سروكار داشتند نه با برخورد اديان مختلفي كه از بنياد با يكديگر متفاوت و گاه متضاد هستند. لذا اين مفهوم نه چندان محكم و توانمند ‌براي حل همان مشكلات كافي بود.

به طور كلي جهان مسيحيت در اروپا و آمريكا از نظر حضور و اديان جامعه اي بسته و در خود بود۲ كه در آن جز مسيحي ها تنها كليمي ها حضور داشتند. كليمي ها هم قدرتي نبودند كه كسي نگران حضورشان باشد پس درگيريهای عقيدتی منحصر بود به دعوای ميان فرقه هاي گوناگون مسيحيت كه تقريبا هم تا قرن هيجدهم پس از سالها جنگ و ستيز با يكديگر هر يك در كشوري غالب شده بودند و دين رسمي كشور را به نام خود كرده بودند. اروپا در جنگ هاي طولاني و سنگين ميان فرقه هاي مختلف مسيحيت در دو جبهه يكي به رهبري فرانسه و اسپانيا و ديگري به رهبري آلمان و سوئد خسته شده بود. لذا بيشتر كشورهاي اروپايي قبول كرده بودند كه هر كشوري دين رسمي خود را داشته باشد و پيروان فرقه هاي ديگر يا كشور را ترك كنند و يا با آنكه مثل همگان ماليات ديني ميپردازند، اما كليساي فرقه آنان از آن پول نصيبي نبرد و همه براي ماليات به كليساي فرقه حاكم داده شود. از همين رهگذر هم بسياري ناگزير به ترك وطن شدند و راه آمريكا را در پيش گرفتند.

بدين ترتيب در اروپا آزادي اديان و در حقيقت آزادي انتخاب فرقه اي از مسيحيت در سطح فردي پذيرفته شد. برطبق قانون هر فرد مي توانست مذهب خود را انتخاب كند، اما اين به معناي تساوي فرقه هاي ديني نبود و همان گونه كه گفته شد ‌هر كشوري مذهب رسمي خود را داشت و امتيازات در انحصار همان فرقه مذهبي بود، اما در آمريكا امكان چنين كاري نبود زيرا چون ايالات مختلف هر يك دين رسمي خود را داشتند لذا دولت فدرال بايد از نفوذ هر دين و فرقه اي بركنار بماند و از ديد آن همه فرقه ها از حقوق مساوي برخوردار باشند.

بنابر اين در عمل كاربرد ‌مفهوم "تحمل" تنها در آمريكا بود كه از سطح فردي بالاتر رفته و فرقه ها و  نهادهاي ديني را نيز شامل مي شد. ۳

با اين حال در همه اين كشورها آزادي اديان به مفهومي كه ما امروزه در غرب مي شناسيم نبود از جمله خود جان لاك بر آن بود كه خير جامعه حكم مي كند كه بي خدايان و پيروان كليساي روم شامل اصل تحمل پذيري نشوند، و يا در هشت ايالت آمريكا تا دهه 1960 قانون آزادي اديان، بي خدايان و در مواردي مسلمانان را استثنا مي كرد. از جمله در هشت ايالت ضمن قبول ماده اول  Bill of Rights كه آزادي اديان را اعلام مي كند آمده است كه بي خدايان حق ندارند كه هيچ سمت دولتي داشته و يا در دادگاهي شهادت بدهند. از جمله اين هشت ايالت تكزاس و ويرجينياي غربي و مينه سوتا را مي توان نام برد.

به طور كلي غرب بي خبر از جهان هر چه از كاربرد‌ تحمل مي دانست تحمل ميان فرقه هاي مختلف مسيحيت بود والا در مورد ساير اديان برخوردي خصمانه و از راه دور داشت. لذا در ادبيات مسيحيت، كه هنوز نيز ميان بنيادگراهاي مسيحي معمول است دو اصطلاح بيشتر وجود ندارد مسيحي و كافر. و كافر شامل همه كساني مي شود كه مسيحي نيستند.

اما اروپاييان در مستعمرات خود با اديان ديگر سروكار داشتند، ولي دو نكته مانع گسترش مفهوم تحمل و اطلاق آن نسبت به اديان ديگر مي شد: يكي آنكه مردم مستعمرات شهروندان كشورهاي اروپايي نبودند و قوانين حاكم در اروپا شامل آنان نمي شد. و به همين سبب هم دست مبلغان مسيحي و حكومت هاي استعماريشان  در سركوب اديان در اين مناطق كاملا باز بود.

ديگري ويژگي اروپاييان و به طور اخص انگلوساكسون هاست؛ ويژگي اي كه ظاهرا در تاريخ جهان استثنا است. و اين ويژگي سعي آنان در جدا نگه داشتن خود از مردم كشورهاي مغلوب بود. در حالي كه ساير اقوام فاتح چون اعراب، مغول ها، ايرانيان، تركان، با ازدواج با بوميان به زودي بخشي از مردم همان جامعه مي شدند. حتي اسكندر پس از فتح ايران سعي كرد با ازدواج وسيع ميان لشكريانش و دختران ايراني اين پيوند و درهم شدگي را ايجاد كند.

همين خصوصيت عدم آميزش اروپاييان با مردم كشورهاي مستعمره در رابطه با مذهب هم سبب شد كه رابطه يك جانبه باشد. يعني دين حاكمان با همان خصوصيتي كه از دين مسيحي معمول در اروپا شمردم با زور و يا با تبليغ در جامعه بومي نفوذ كند، ولي جامعه اروپايي تاثير چنداني از اين آشنايي نپذيرد و لذا دليلي هم براي سازش با آن اديان و آشتي با مذاهب غيرمسيحي پيدا نكند، بلكه حداكثر بگذارد بوميان اين كشورها براي بقاي دين آبا و اجدادي خود عواملي از آن را وارد مسيحيتي كه مي پذيرند بكنند. همان كاري كه رومي ها با اقوام مغلوب خود مي كردند. كه اگر قوم مغلوب نيرومند و بزرگ بود يكي از معتبرترين خدايان آنان را به جمع خدايان رومي مي افزودند تا بدين سان آنان را هم بخشي از روم كنند. بدين ترتيب در مستعمرات كه پاي اديان ديگر به ميان مي آمد مسئله تحمل مطرح نمي شد كه لزومي به تجديد نظر و وسعت دادن به آن مفهوم باشد.

تنها در قرن بيستم و توسعه جامعه صنعتي و مهاجرت مردم ديگر نقاط جهان به  غرب بود كه رابطه ميان اديان مورد توجه قرار گرفت، زيرا مهاجران در تعداد قابل ملاحظه اي به غرب آمدند و دين خودشان را نيز با خود آوردند. اروپاييان نيز بر مبناي همان خصلت ديرينه عدم آميزش با اينان تلاشي هم براي جذب اين مهاجران نداشتند بويژه كه آنان را افرادي پايين تر از خود مي دانستند، اما چون مهاجران در آنجا زندگي مي كردند، هر چند هم كه در عمل شهروند دست دوم باشند، اما تابع قوانين آن كشور بودند و كشور در درون خود نمي توانست دو قانون د‌اشته باشد؛ قانوني براي مردم خود و قانوني براي مهاجران. اين دوگانگي در مستعمرات ممكن بود ولي در خود جوامعي كه اصلشان بر سرمايه داري استوار بود غيرعملي بود.

اين مهاجران نيز با خود دست آوردهايي از تمدن خود مي آوردند‌ كه براي غربيان جاذبه داشت. بويژه اديان و نظام هاي اعتقادي اي كه از آسياي دور مي آمدند، همانطور كه در بخش اول اين نوشتار آمد، مدعي داشتن راه انحصاري به حقيقت نبودند و بدينسان به آساني به مسيحيت تماميت خواه پيش كش هاي فرهنگي مفيدي مي توانستند بدهند بي آنكه ادعاي انحصار آن را در داشتن حقيقت به خطر بيندازند. و چه بسيار هم بر مبناي همان ويژگي جوامع آسيای دور ضمن حفظ باورها و سنن خود مسيحي هم بشوند.

كوتاه كلام آنكه آنچه كه در جوامع غربي تا قرن بيستم مصداق اصل تحمل مي شد اختلاف ميان فرقه هاي مسيحيت بود كه ضمن اشتراك در اصول ديني تفاوتهايي در فروع داشتند و نكات اشتراك آنان بيش از موارد اختلاف آنان بود. لذا اين مفهوم با همان تعريف محدود خود كارآ ميبود.

اما در قرن بيستم كه رابطه مسيحيت و مردم كشورهاي غربي، با ساير اديان عينيت يافت و دلمشغولي متفكران و قانونگذاران آن شد اين جوامع و مردمانشان به دلايل ديگري در دو قرن گذشته تحول بسيار كرده بودند. مفهوم نسبيت از علم به زندگي روزمره آمده بود. دست آوردهاي علمي جوامعي را كه از مدتها قبل از نظر سياسي سكولار شده بود، از نظر فلسفي هم تا حدود زيادي سكولار كرده بود. نظام سرمايه داري اصل انتخاب را از كالا به تمامي عرصه هاي حيات اجتماعي كشانيده بود و لذا مردم آمادگي رويارويي با عقايد مختلف و پذيرش نسبي آن را داشتند و در اين آمادگي آموزش هاي مذهبي نقش چشمگيري نداشت.

همانگونه كه ديديم مفهوم تحمل در غرب از سوي بخش مدني و نه از جانب نهادهاي ديني مطرح شد و توسعه يافت. و نهادهاي ديني نيز به پيروي و تبعيت از بخش مدني جامعه آن را پذيرفته و آموزش هاي ديني خود را با آن سازگار كردند. به همين سبب اين مفهوم در سطح حقوقي و قانوني بسيار جا افتاده تر است تا در قلمرو عملكرد نهادهاي ديني. در حالي كه قانون از حقوق پيروان ديگر اديان حمايت مي كند نهادهاي مذهبي در موارد بسياري از آن عقب تر حركت مي كنند. حمايت كليساي كاتوليك از تعقيب و آزار يهوديان در جنگ جهاني دوم و سخنان مبلغان مسيحي در توهين به اسلام و سخنان اخير پاپ بنديکت  در مورد اسلام شاهداني بر اين مدعا هستند.

نگاهي به برنامه هاي تبليغي مسيحيان در تلويزيون هاي ايراني خارج از كشور اين تعصب و تنگ نظري را به وضوح نشان مي دهد. لازم به گفتن است كه تكيه وسيعي كه بر دو مسئله عشق و نيت واقعي به جاي تكيه بر مراعات شعائر ديني در مسيحيت مي شود زمينه بسيار مساعدي را براي پذيرش مفهوم تحمل فراهم مي آورد كه جاي بحث وسيع آن در اين مختصر نيست.

 

ناكارآيي هاي مفهوم تحمل

دو ويژگي در مفهوم تحمل بنياني است: 

اول ــ حقانيت خود كه به تبع آن عدم حقانيت طرف مقابل است. به همين سبب هم بايد طرف مقابل را تحمل كرد و با هر سختي كه شده حضور او را طاقت آورد. به همين خاطر از آغاز طرح اين مفهوم بحث بر سر آن بود كه حد و مرز تحمل تا كجا بايد باشد. آيا تحمل بايد بدون قيد و شرط باشد و تحمل بلاتبعيض را پذيرفت و آماده پذيرش عوارض آن براي جامعه بود؟ جان لاك "تحمل تبعيض آميز‌" را مطرح مي كند. يعني برخي چون بي خدايان را مشمول اصل تحمل نمي داند و يا هربرت ماركوزه از تحمل فراگير Universal Tolerance سخت اظهار نگراني مي كند و مي گويد كه چنين تحملي ابزاري مي شود در دست حكومت ها تا هر شري را به مردم بقبولانند. وي تا بدانجا پيش مي رود كه حتي اعمال خشونت در برابر نيروهاي مبلغ شر و خشونت را مجاز مي شمارد.۴

به همين سبب تا مسئله حقانيت و عدم حقانيت در يك محدوده معقول و در اين موارد در درون يك دين است مفهوم تحمل كارآيي دارد، اما وقتي دو جهان بيني مختلف كه در اساس با يكديگر در تضاد هستند مقابل هم قرار مي گيرند امر بسيار پيچيده مي شود. از جمله وقتي اختلاف بر سر انواع تعريف از خدا در اديان ابراهيمي است يك سخن است ولي وقتي مثلا در نظام عقيدتي شينتو كل وجود خالق زير سئوال مي رود سخن ديگري است. و يا مسئله خير و شر در اديان ابراهيمي و حتي زرتشتي و مانوی وجوه اشتراك دارند، اما در نظام عقيدتي تائوئيستي چنان دگرگون مي شود كه شر در كنار خير بخش لازمي از هستي مي شود و زشتي و شر همراه زيبايي و  خير لازمه گردش حيات مي شود و وجودشان لازم و حتي مفيد. و يا در پاره اي نحله هاي هندو و حتي بوداييسم راه رسيدن به حقيقت نه از طريق توجه به خداوند و نيروهاي ماوراءالطبيعه بلكه از طريق توجه به جسم و عملكرد بدن و مغز مي باشد. و يا در جايي كه برطبق آموزش اديان ابراهيمي شناخت خداوند اصل و مقصود همه زندگي است در نظام عقيدتي بودا سئوال از خالق و نحوه خلقت سئوالي است كاملا بي حاصل.

دوم ــ لزوم وجود حكومت قانون و برابري همه شهروندان در برابر آن. لذا ميدان عمل مفهوم تحمل محدود مي شود به يك حوزه حقوقي از جمله يك كشور. و وقتي مسئله ميان دو حوزه حقوقي مطرح مي شود مفهوم تحمل كارآيي خود را از دست مي دهد، زيرا شهروندان هر يك از اين حوزه ها در برابر قانون حاكم بر حوزه خودشان متعهد هستند. و از آنجا كه هيچ متن قانوني به خودي خود گوياي مصاديق آن نيست و هميشه نيازمند به مفسر و تعيين كننده مصداق دارد، لذا حضور قضات نقش اساسي پيدا مي كند. به همين سبب حتي اگر دو حوزه حقوقي مثلا دو كشور يك متن قانوني را در اين مورد بپذيرند باز بدان معني نيست كه نظام حقوقي آنان برداشت ثابتي را از آن متن داشته باشند. به همين سبب مفهوم تحمل در عمل كاربردي خارج از يك نظام حقوقي از جمله يك كشور ندارد. به اين ترتيب تا يك دستگاه قضايي جهاني و يك قانون مورد‌قبول جهاني وجود نداشته باشد مسئله تحمل كارآيي ندارد.

با توجه به اين مسئله است كه از انتهاي قرن بيستم جامعه جهاني در مورد مسئله "تحمل" دچار مشكل شده است، زيرا تكنولوژي نوين مسئله مرزها را زير پا گذاشته است و مطلبي كه يك نويسنده در همان كشور مي نويسد توسط كامپيوتر در همه جهان پخش مي شود و معلوم نمي شود كه نويسنده در مقابل قوانين چه كشوري بايد پاسخگو باشد. نمونه بارز آن مسئله كاريكاتورهايي بود كه كاريكاتوريست های دانماركي در جهان ايجاد كردند. ۵

 

پانويس ها:

۱ــ طاقت آوردن، صبر كردن، شكيبا بودن، قبول رنج و مشقت كردن (فرهنگ معين)

۲ــ‌ آنچه از اين پس مي آيد مربوط به مسيحيت در غرب است والا مسيحيت ارتودوكس حاكم در روم شرقي ويژگي هاي ديگري دارد از جمله به علت حضور در شرق و روابط با اديان ديگر از تعصبات بسيار كمتري برخوردار بود. اما به هر حال چون غرب توانا شد و امروز بر جهان حكومت مي كند لذا هر آنچه كه از اين ديار مي آيد به اسم مسيحيت  در جهان شناخته مي شود.

۳ــ ‌براي توضيح بيشتر مراجعه شود به كتاب "سكولاريسم از نظر تا عمل" از همين نويسنده، نشر قطره، تهران

۴ــ مراجعه شود به مقاله اي تحت عنوان "عيب تحمل" از ت. نوين  ترجمه محمدسعيد حنايی كاشاني در سايت اينترنتي www.fallosafah.org

۵ــ‌ براي تفصيل بيشتر اين مسئله مراجعه شود به مقاله "كاريكاتورها: رويارويي تمدن ها" از همين نويسنده در شهروند.

اي ميل نويسنده: mmborghie@yahoo.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 5:2  توسط محمد برقعی  |