تبليغاتX
تلاش های ذهنی من - كثرت گرايي ديني (بخش اول)

تلاش های ذهنی من

دیدگاه های من درباره مسایل اجتماعی- سیاسی و اندیشه

كثرت گرايي ديني (بخش اول)

 

دكتر محمد برقعي

 

موضوع كثرت گرايي ديني بحث روز است، اما در بسياري از موارد به جاي فهم دقيق مسئله و موضع گيري بر مبناي شناخت درست، خيال و ذهنيت به كار مي رود و خشم از عملكرد نظام حاكم ما را به كج راهه مي برد. مثلا روش و نظريه كثرت گرايي در غرب آرماني ساخته مي شود كه گويي تنهاترين و كامل ترين راه براي دستيابي به اين مقصد است، و يا وقتي اين بحث با غرور ملي در هم مي آميزد كساني با نقل مطالب نوشته بر كتيبه ها و شواهد آوردن از تاريخ ايران در قبل از اسلام، مدعي اين ادعاي خام مي شوند كه شاهان ايران باستان، و بر فراز همه كوروش، از سر آزادمنشي مبلغ آزادي همه مذاهب بوده و به آزادي اديان باور داشته اند و لذا از چند هزار سال قبل پيشگام عمل به حقوق بشر بوده اند. ايرانيان به تنگ آمده از ستم و زورگويي و تنگ نظري حاكم نيز اين سخن غرور آميز را با جان و دل مي خرند و با سربلندي مي گويند ما ايرانيان پيش از همه ملل به آزادي اديان معتقد بوده ايم و انحصارگرايي ديني متعلق به اعراب و به اسلام به زور آمده است.

در اين نوشتار سعي مي شود كه چند نكته اصلي در اين مورد روشن شود تا با درك صحيح صورت مسئله به راه حل هاي واقعي دست يابيم. در نتيجه چند نكته اساسي مورد‌ توجه اين نوشته است:

الف: مسئله كثرت گرايي ديني ويژه ي دو دين مسيحيت و اسلام است. و اين موضوع در اديان ديگر، چه به طور مثبت و چه به صورت منفي، اصلا نمي تواند مطرح باشد.

ب: جهان اسلام و جهان مسيحيت دو شيوه مختلف را در مواجهه با اين مسئله برگزيده اند.

ج : تحمل  و تساهل و تسامح مفاهيمي كاملا متفاوت هستند كه به نادرستي در ترجمه يكسان انگاشته شده اند و همين اشتباه باعث ايجاد سوءتفاهم ها و مشكلات زيادي در جهان امروز شده است.

د: شناخت درست سه مورد بالا مي تواند جهان را براي دستيابي به راه حل صحيح و مناسب ارتباطات جهاني و عصر جهاني شدن و كمرنگ شدن مرزها ياري رساند؛ راه حلي كه برعكس تصور عموم هنوز به روشني پيدا نشده و اصول بيان شده در اعلاميه جهاني حقوق بشر كه مرتبا از سوي همه گروههاي سياسي به عنوان راه حل كامل ارائه مي شود ناكافي و نارساست و در عمل توان پاسخگويي به شرايط امروز را ندارد.

 

الف: كثرت گرايي ديني ويژه مسيحيت و اسلام

از ميان تمام اديان و نظام هاي عقيدتي تنها مسيحيت و اسلام هستند كه در هويت خود با پذيرش ساير اديان مسئله دارند و لذا اين مشكل نيز فقط از سوي پيروان همين دو دين در جهان مطرح شده است و از آنجا كه از سويي پيروان اين دو بزرگترين دين ها در جهان پراكنده اند و از سوي ديگر مسيحيت دين تمدن غالب بر جهان است، لذا مسئله اين دو دين به مسئله جهان تبديل شده است. هر چند شواهد‌ نشان مي دهد كه اين امر در آسياي دور مسئله ساز نيست . تنها اين دو دين هستند كه مدعي داشتن پيام رستگاري براي همه انسانها و در تمامي دوران ها هستند و راه خود را نه فقط جهان شمول بلكه تنها راه درست مي دانند و بر آن هستند كه فقط با عبور از دروازه آنان است كه مي توان به حقيقت مطلق راه يافت. مسيح مي گويد: "من تنها راه رسيدن به پدر هستم." و اسلام مي گويد: "اناالدين عندالله الاسلام" (تنها دين نزد خداوند اسلام است) و چون چنين است پس باور به دين ديگر در خوش بينانه ترين وجه ممكن روشن كردن چراغ است در پرتو آفتاب كه امري است خلاف عقل. نگاهي گذرا بيفكنيم به ديگر اديان و نظام هاي عقيدتي بزرگ جهان در اين رابطه:

 

كثرت گرايي و ساير اديان

نظام هاي عقيدتي حاكم در آسياي دور را عموما با تعريفي كه از دين داريم دين نمي خوانند و از ديرباز آنها را "نحله" يا يك "راه" دانسته اند. معتبرترين آنها بودايي است و کنفوسيوس و شينتو و تائو. هيچ يك از اينان مدعي آوردن پيامي از سوي خالق جهان نيستند و پايه گذاران آنها را، چه فرد‌ باشند و چه مجموعه اي از افراد، در طي قرون انسانهاي روشن رواني مي دانند كه بر آن هستند كه راهي به حقيقت مطلق و طريقي براي زيست سعادتمندانه يافته اند. حتي بودا كه تعليماتش با آنچه دين خوانده مي شود نزديكي بيشتري دارد آشكارا از طرح مسئله خداوند اجتناب مي ورزد و در پاسخ به كساني كه به او مي گويند چرا در مورد ماهيت روح، مرگ و زندگي و يا منشا خلقت و خدا سخني نمي گويد و در عين حال آئيني براي رستگاري بشر را ارائه مي دهد، مي گويد ‌اين ايراد مثل آن است كه به كسي تيري زهرآگين زده باشند و بعد‌ او اجازه ندهد تير را از بد نش خارج ‌كنند تا آنكه بداند چه كسي به او تير زده و مشخصات رنگ و پوست و قد او چيست و نوع و اندازه كماني كه تير از آن انداخته شده چيست؟

لائوتسه و كنفوسيوس خود را تنظيم كننده آموزش هاي خردمندان ناشناخته ــ ‌پيشين مي دانند و خويشتن را يكي از آنان، و نظام عقيدتي خود را "راهي" در ميان راه ها و هدفهاي اصلي آن را نشان دادن راهي براي سعادت فردي و اجتماعي نه شناخت خالق و برقراري رابطه با آن مي دانند. و كنفوسيوس در پاسخ در رابطه با ماهيت آن جهان مي گويد: "ما هنوز اين جهان را نمي شناسيم و شما از آن جهان ديگر مي پرسيد؟"

هسته اصلي دين شينتو كه نظام عقيدتي حاكم در ژاپن است پرستش نياكان است و از اين روي بخشي از هويت ملي مردم ژاپن است. و وقتي براي نخستين بار رژيم "منچوها" در قرن نوزدهم تا جنگ جهاني دوم سعي در حاكم كردن اين دين كرد از زاويه تقويت هويت قومي و وطن پرستي بود تا حقانيت ديني و لذا حكومت مبلغ آن بود نه رهبران ديني كه تمايلي به اين كار نداشتند. حكومت نظامي از اين طريق مي خواست به امپراتور به عنوان سمبل ملت ژاپن قدرت فوق العاده اي بدهد و از اين رو با شكست ژاپن در جنگ جهاني دوم حكومت از اين كوشش خود دست برداشت. تكيه گاه اصلي آموزش هاي اين دين نيز نحوه زيست هماهنگ با طبيعت است تا پرداختن به مسايل ماوراءالطبيعه.

از اين روي هيچ يك از اين اديان بر مبناي هويت خود مشكلی در پذيرش راهي ديگر و دينی ديگر در كنار خود ندارند. مردم چين و ژاپن و ديگر ملل آسياي دور به آساني و همزمان پيرو دو يا سه تا از اين نحله ها يا اديان هستند. از جمله ژاپني ها براي اموري چون مرگ و مير به معابد‌ بودايي مي روند و براي تولد و ازدواج و امور روزمره به معابد شينتو مراجعه مي كنند و خود را پيرو هر دو دين مي دانند. يك چيني مي تواند پيرو كنفوسيوس، دائوئيسم يا تائوئيسم و بودا باشد. در بسياري از معابد چين هر سه اين اديان با هم تقديس شده و تعليم داده مي شوند.

بودايي پس از چند قرن تسلط وسيع در هند و تلاش حكومت براي رسمي كردن آن مذهب بالاخره از زادگاه خود رانده مي شود و در چين و ژاپن و آسياي دور كه نظام هاي عقيدتي آنها بيشتر از هند بوده و با فلسفه بودايي همخواني دارند پاي مي گيرد و همين هجرت آن را از تعلق قومي مي رهاند. در حالي كه نحله هاي كنفوسيوسي و شينتو و تائويي هم چنان در محدوده قومي و ملي باقي مي مانند. اين نظام هاي عقيدتي نه تنها بخشي از هويت اين ملل شده اند، بلكه تعلق به آن كشورها و ملل هم بخشي از هويت اين نحله ها و اديان شده است. از جمله اگر ژاپني نباشي به اين معناست كه پيرو شينتو هم نمي تواني باشي و بسياري از آئين ها و آموزش هاي شينتو در تقديس و بزرگداشت سرزمين ژاپن است.

دين هندو نيز كه با اديان خاورميانه در تماس نزديك قرار گرفت هيچگاه از هند و از ميان هندوان به بيرون سفر نكرد تا جايي كه اسم كشور و دين يكي شد. مي بينيم كه ساختار اجتماعي هند، يعني نظام كاستي، بر آموزش هاي دين هندو استوار است و همين مانع بسيار بزرگي در راه گسترش آن است. بودايي عصياني بود عليه همين نظام كاستي و همين مخالفت سرسختانه هم به خروج آن از هند انجاميد. ‌دين سيك نيز كه كمر به حذف نظام كاستي بست موفقيتي به دست نياورد.

از اين روي وداها و بويژه اوپانيشادها كه از زيباترين و ژرف ترين سروده های روحاني جهان هستند تنها عطري از پيامشان به مشام جان جهانيان می رسد والا اين گل تنها در همان خاك هند و جامعه هندو مي تواند زنده بماند و در هيچ گلخانه ديگري نمي تواند برويد. اين دين نيز به دنبال يافتن پيروان تازه نيست تا با اديان ديگر در تضاد بيفتد و تضادهاي آن نيز محدود به ادياني چون بودايي و سيك است كه وارد قلمرو عمل او شده و كمر به نابودي نظام كاستي بسته اند.

و بالاخره پايه گذاران هيچ يك از اين اديان و نظام هاي عقيدتي خود را پيام آور خداوند نمي دانند تا اين امر به آنان حق رهبري بدهد و مدعيان نيابت اين پيامبران حق متولي بودن پيدا كنند و سازماني مسئوليت اداره و تنظيم معابد و مراسم را حق ويژه خود بداند.

از اين خطه از جهان كه زادگاه نظام هاي عقيدتي بزرگ هستند كه بيرون برويم در مابقي جهان، در آفريقا و استراليا و اروپاي پيش از مسيحيت و غيره همه اديان و نظام هاي عقيدتي بومي هستند و خمير مايه اصلي آموزش هاي آنها پرستش نياكان و نمادهاي قومي است. و همين خصوصيت آنها را به باشگاههاي خصوصي تبديل مي كند كه شرط ورود به آنها داشتن هويت قومي است، لذا هيچ گاه آنها به دنبال تبليغ و گسترش مردم خود نبوده و نيستند. به همين سبب پيروان اين نظام هاي عقيدتي بي هيچ مشكلي پذيراي حضور و حتي پذيرش دين ديگري مي توانند بشوند؛ گسترش دينشان دغدغه آنان نيست و اگر نگراني وجود دارد از ديني است كه كمر به نابودي دين و سنت و در حقيقت هويت آنان بسته باشد.

حتي دين زرتشتي نيز با آنكه پاره اي از آموزش هايش توان جهان شمولي دارد اما اولا نه كليت آن خاصيت جهاني شمولي دارد و نه در زمان قدرت يابي هنوز شرايط تاريخي براي امكان پذيرش يا گسترش يك دين جهان شمول فراهم بود، لذا اين دين ها نيز چون ميترايي و مزديسنان در محدوده قومي و جغرافيايي باقي ماندند و با گسترش اسلام و سركوب آنها همه آنان به علاوه اديان حاشيه نشيني چون مزدكي و مانوي از صحنه خارج شدند و در اوج خود به حد دين يك اقليت و قوم همچون آسوري ها تبديل شدند.

 

و اما يهوديت: با آنكه اين دين پيشگام اديان ابراهيمي است و آبشخور مسيحيت و اسلام است و مثل دو دين ديگر ابراهيمي پايه گذار آن پيامبري است مدعي رابطه مستقيم با خالق جهان، اما به هيچ عنوان ويژگي جهان شمولي ندارد؛ ديني است قومي كه تعلق به مردمي خاص دارد و در خصوصی نگه داشتن آن هم سخت پافشاري مي كند و هميشه مراقب است كه بيگانه اي خيال ورود به قلمرو معتقدين به اين دين و در حقيقت اين جمع قومي را در سر نپروراند زيرا قرار است اين دين فقط به برگزيدگان تعلق داشته باشد. پيروان آن نه تنها در انديشه تبليغ دين خود نيستند تا با حضور دين ديگر در تضاد بيفتند بلكه تمام خواسته شان از ديگر اديان اين است كه آنها را به حال خود واگذارند تا قلمرو ويژه آنان با حضور بيگانه تهديد‌ نشود.

 

اسلام و مسيحيت

اما دو دين اسلام و مسيحيت برطبق هويت و تعريف خود دو دين مهاجم هستند كه با تمام توان تلاش مي كنند به قلمرو ساير اديان وارد شده و پيروان آنان را به جمع خود بيفزايند. و اصلا اين فتح و نفوذ را جزو رسالت هاي دين خود مي دانند و آن را حتي از سر رأفت و بزرگواري نسبت به ديگران و قصد نجات آنان از گمراهي انجام مي دهند. پيروان اسلام و مسيحيت اين رسالت خود را بسيار جدي مي گيرند و از اين رو گاه به زور اسلحه و كشورگشايي آن را به انجام رسانده، گاه با تبليغ و تشويق به اين امر مي پردازند و بر سر هر دو شيوه چه بسيار كه از جان و مال خود مايه مي گذارند. به همين سبب هم همه اديان در تماس با آنان به شدت احساس خطر مي كنند و چه بسيار چاره جويي ها كه براي فرو كاستن شدت ضربات اين دو دين شده است.

دين سيك ها در پنجاب از آن رو ايجاد شد كه دو دين اسلام و هندو را با هم تلفيق  كند تا از فشار حاكمان مغول بر هندوها كه قصد مسلمان كردنشان را داشتند بكاهد و هندو و مسلمان را بر سر يك سفره بنشاند و از اشتراك عقایدشان در دين جديد سيك سخن بگويند. ده رهبر اصلي آن در اين راه چه جانبازي ها كه نكردند و در آخر نه تنها به چنين آتش بسي دست نيافتند كه خود موجب مكتب سومي شدند درگير با دو مكتب قديم.

بوميان آمريكا و آفريقاييان نيز تلاشها كردند تا دين آبا و اجدادي خود را تا جايي كه امكان دارد در زير چنگال نيرومند مسيحيتي كه مبلغين و نظاميانش با هم به تصرف سرزمين آنها آمده بودند حفظ كنند. وودو (Vodou) در هائيتي و سانتريو (Santerio)  در كوبا حاصل چنين تلاشي است. آفريقاييان به بردگي آورده شده كوشيدند با وارد كردن خدايان خود به جرگه مقلدين مسيحي، مسيحيتي ويژه خود بيافرينند و از جمله "وودو" خداي قبيله اي آنان جزو مسيحيت ويژه آنان بشود و رنگ خود را بر آن بزند.

لذا مي بينيم كه همه اديان جهان در معرض تهاجم اين دو ديني هستند كه باورشان بر اين است كه پيامي انحصاري براي همه مردم جهان و در تمامي دوران ها دارند. از تهاجمي متمدنانه و تبليغي چون رفتن اسلام به آسياي دور تا لشكركشي هاي مسلمانان به هند و كشورهايي كه به زور شمشير مسلمان شدند و يا از گسيل مبلغين مسيحي به اقصا نقاط جهان، حتي تا جنگل هاي آمازون تا فتح آفريقا و آسيا توسط كشورهاي مسيحي و درآوردن بوميان به دين مسيحيت با زور و فشار، كاري كه تقريبا كمتر ديني به اين شدت در طول تاريخ كرده است.

وقتي اين دو دين مدعي نجات تمام بشريت در كنار يكديگر قرار مي گيرند شامل گفته سعدي مي شوند كه ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند. از جنگ هاي صليبي تا ستيز مبلغان آن با يكديگر در تمام نقاط جهان شاهد اين مدعاست. و اين ستيز در دو سطح صورت مي گيرد يكي سطح مبلغان كه نمونه اش دهها برنامه كليسايي در تلويزيون هاي ايراني است و تلاش همه جانبه مبلغان مسيحي در جذب مسلمانان ناراضي جهان، بويژه در ايران موجود، از يكسو و تلاش مبلغان اسلامي در مسلمان كردن سياهپوستان آمريكا و مهاجران آمريكاي لاتين و مبارزه بي امان خيل مبلغان اين دو دين در آفريقا و آسياي دور و اقيانوسيه براي فتح قلمرو جديد و جذب پيروان تازه. و سطح ديگر آنجاست كه حكومت ها و نيروهاي دولتي نيز مستقيم و غيرمستقيم وارد عمل مي شوند و چه ماجراها مي آفرينند كه ساموئل هانتينگتون در نوشته خود به نام "برخورد تمدن ها" مطرح مي كند.

از اين روي مسئله پذيرش كثرت ديني صرفا ويژه اين دو دين است و كساني كه سخن از آزادانديشي كورش و اسكندر مي گويند سخني خام بر زبان مي رانند و از سر بي اطلاعي از هويت اديان حرف مي زنند. از جمله آنان كه به كوروش افتخار مي كنند كه همه ملل را در پذيرش اديانشان آزاد گذاشت بايد روشن كنند كه اولا چه حكومتي تا قبل از مسيحيت و اسلام جز اين عمل كرده بود و ثانيا كوروش چه ديني را مي خواست به ملت هاي مغلوب تحميل كند؛ دين پرستش نياكانش را, تا ديگر اقوام امپراتوريش را هم جزو قوم ماد كند.

از سر همين بي خبري است كه آقاي جك ويزر فورد مولف كتاب پرسر و صداي "چنگيزخان" هم همين امتياز را به چنگيز مي دهد. گويا چنگيزخان ميتوانست مردم امپراتوريش را به دين شمنی خود و نيايش آبا و اجداديش فرا بخواند. او غافل است كه مغول هاي شمن پرست اصلا نمي توانستند دين خود را به جامعه مغلوب ارائه كنند، اما وقتي همين مغول ها مسلمان شدند چه بيرحمي ها نكردند تا ملل مغلوب را به اسلام درآورند.

رومي ها هم در قلمرو وسيع خود آزادي اديان را مي پذيرفتند تا آنكه مسيحي شدند. از آن پس است كه امپراتوري رم حضور هيچ غيرمسيحي را در قلمرو خود بر نمي تابد كه هيچ بلكه چه جنگ ها براي گسترش مسيحيت نمي كند و اين وارثان آن در كشورهاي اروپايي هستند كه با زور و شمشير مسيحيت را به چهار گوشه جهان می برند و در اين رهگذر هر آن كس كه دين آنها را نمي پذيرد گردن مي زنند.

 

برخورد اسلام و مسيحيت با ماركسيسم

از سر همين ويژگي است كه اين دو دين ستيز پي گير و خونين با ماركسيسم دارند در حالي كه ساير اديان برخورد چندان سختي با ماركسيسم ندارند. و حضور اين مكتب در آسياي دور و آفريقا با مشكل خاصي همراه نبود بلكه بر عكس اين ماركسيسم بود كه حضور آنان را بر نمي تافت زيرا اين مكتب  نيز خصوصيت كلي همين دو دين را داشت، يعني مدعي داشتن راه نجات براي تمام بشريت و در تمامي جهان بود. اين ماركسيسم بود كه به پيروان كنفوسيوس و بودا در چين و تبت حمله  كرد و همه جا همه مذاهب را باطل  خواند و مستقيم و غيرمستقيم در از بين بردن آنان تلاش  كرد. و تنها حريفاني كه در مقابل او  ايستادند و نفي او را تا سر حد مرگ  خواستند اسلام و مسيحيت بودند؛ نه هندو، تائوئيسم و يا بودايي. حتي يهوديت به آساني ماركسيسم را مي پذيرد و تنها از آن مي خواهد كه كمر به نابودي هويت اين قوم نبندد. در حالي كه اسلام و مسيحيت در اوج همراهي فقط پاره اي از آموزش هاي آن را كه انساني مي داند چون عدالت خواهي مي پذيرد والا با كليت آن سر آشتي نمي تواند داشته باشد.

با اين مقدمه  معلوم مي شود كه "كثرت گرايي" فقط مسئله دو دين اسلام و مسيحيت است و هر گونه شاهد آوردن از اديان و نظام هاي عقيدتي ديگر نشاني خطا دادن و مبهم كردن صورت مسئله است. و اما پيروان اين دو دين در حوزه تمدني غالب خود دو راه حل متفاوت را مطرح كرده اند و انديشمندان آنان به دو شيوه متفاوت براي مهار انحصارطلبي و توسعه طلبي دين جامعه خود چاره جويي كرده اند؛ دو شيوه اي كه متاسفانه در بسياري از موارد يكسان انگاشته شده اند و در ترجمه ها به نادرستي يكي دانسته شده اند. اين دو مفهوم عبارتند از تحمل (tolerance) و تساهل و تسامح.

در بخش دوم اين نوشتار،‌ پس از تعريف دقيق اين دو مفهوم به عوارض ترجمه نادرست آنها و سپس به نقشي كه اين دو مقوله در جهان امروز در عصر ارتباطات و دهكده جهاني دارند‌، پرداخته مي شود.

اي ميل نويسنده: mmborghie@yahoo.com

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 5:50  توسط محمد برقعی  |